تولیدات سفارشی رسانه را زیر سوال می برد/
    افزایش قیمت در حوزه مسکن به معنی رونق
    فقر در حال تبدیل رؤیای عده ای از
    سایه طرح تخریب شهرداری کرج بر سر قدیمی
    ریه البرزیها مقاوم تر است یا تصمیم گیران
    برگزاری مسابقات فوتسال “جام نشاط” در مشکین دشت
    گرانی ۵۰ درصدی بنزین حرف مفت است/ اقتصاد
    پیکر ۲ شهید مدافع حرم در محمدشهر کرج
    حضور ۱۰۰ امدادگر در سمینار آموزشی “مدیریت بحران”
    سمینار آموزشی “مدیریت بحران” در محمدشهر کرج برگزار
    فعالیت ۱۵ کانون فرهنگی در مساجد ماهدشت/ خلابرنامه
    پیکر پدر “شهیدان نیاسری” تشییع شد+تصاویر
    دولت باید به دنبال کوچک کردن بدنه خود
    ساخت زیرگذر راه آهن شیخ آباد منوط به
    واکنش رئیس شورای شهر محمدشهر کرج نسبت به
    ۱۵ دفتر خبری در استان البرز دایر است/
    دفتر خبرگزاری صداوسیمای البرز در مشکین دشت فردیس
    تمام خواص هندوانه شب یلدا را بشناسید
    اين افراد نبايد نماز اول وقت بخوانند!
    سامانه ۱۳۷ شهرداری محمدشهر کرج مجدد راه اندازی
    طلا به روزهای «سخت» رسید
    فروش مشروبات الکلی در پوشش آب معدنی
    ناگفته‌های زاکانی از لشکرکشی‌های تیر ۷۸/ دانشجویان اسیر
    این قسمت از مرغ منبع چربی و آلودگی
    تهدید خبرنگار توسط رییس جمهور؛ عذرخواهی یا اخراج!
    انتقال پایتخت رژیم صهیونیستی؛ فتنه ای که انتفاضه
    البرزصدای فلسطین می شود
    جشن “وحدت شهروندی” در محمدشهر کرج برگزار شد+تصاویر
    رئیس جدید اداره ارشاد ماهدشت کرج معرفی شد+تصاویر
    توسعه فرهنگی مستلزم همکاری تمام نهاد ها است/
تارخ انتشار: سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۶ - ۰۸:۳۴
کد خبر : 19106

قصدم فریب حاج قاسم بود!

«آن بیست و سه نفر» کتابی است که مورد تمجید رهبر معظم انقلاب قرار گرفته ایشان خواندن آن را توصیه کرده‌اند. بخش‌هایی از این کتاب را می‌خوانیم.

قصدم فریب حاج قاسم بود!

روز اعزام رسیده بود و قاسم سلیمانی که جوانی جذاب بود و فرماندهی تیپ ثارالله را برعهده داشت، دستور داده بود همه نیروها روی زمین فوتبال جمع شوند… قاسم میان نیروها قدم می‌زد و یک به یک آنها را برانداز می‌کرد. او آمده بود نیروها را غربال کند. کوچک‌ترها از غربال او فرو می‌افتادند.

فرمانده تیپ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و اضطراب در من بالاتر می‌رفت. زور بود که از صف بیرونم کند و حسرت شرکت در عملیات را بر دلم بگذارد. در آن لحظه چقدر از حاج قاسم متنفر بودم. این کیست که به جای من تصمیم می گیرد که بجنگم یا نجنگم؟ دلم می‌خواست حاج قاسم می‌فهمید من فقط کمی قدم کوتاه است؛ وگرنه شانزده‌ سال سن کمی نیست. دلم می‌خواست جرأت داشتم بایستم جلویش و بگویم:«آقای محترم! شما اصلا می‌دونید من دو ماه جبهه دارم؟…» اما جرأت نداشتم.

با خودم فکر می‌کردم کاش ریش داشتم. به کنار دستی‌ام که هم ریش داشت و هم سبیل غبطه می‌خوردم! لعنت بر نوجوانی! که یقه مرا در آن هیری بیری گرفته بود. هیچ مویی روی صورتم نبود… باید صورت لعنتی‌ام را به سمتی دیگر می‌چرخاندم که حاج قاسم نبیندش. اما قدم چه؟ یک سر و گردن پایین‌تر بودم؛ درست مثل دندانه شکسته شانه‌ای میان صفی از دندانه‌های سالم. باید برای آن دندانه شکسته فکری می‌کردم.

در ادامه این بخش آمده است: سخت بود اما روی زانوهایم کمی بلند شدم؛ نه آن قدر که حاج قاسم فکر کند ایستاده‌ام و نه آنقدر که ببیند نشسته‌ام. حالتی میان نشسته و ایستاده بود؛ نیم‌خیز. از کوله‌پشتی‌ام برای رسیدن به مطلوب که فریب حاج قاسم بود، کمک گرفتم. باید آن را همان سمتی می‌گذاشتم که محل عبور فرمانده بود و گردنم را به سمتی مخالف نگاه حاج قاسم می‌چرخاندم. کلاه آهنی هم بی‌تأثیر نبود. کلاه آهنی بزرگ و کوچک ندارد. تک‌سایز است. این امتیاز بزرگی بود که من در آن لحظه داشتم.

با اجرای این نقشه هم مشکل قدم و هم مشکل بی‌ریشی‌ام حل شد. مانده بود دقت حاج قاسم؛ که دقت نکرد. رفت و نام من در لیست نهایی اعزام ماند؛ لیستی که به افراد اجازه می‌داد در ایستگاه راه‌آهن پا روی پله‌های قطار بگذارند و با افتخار سوار شوند.

پاسخی بگذارید

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

تبلیغات

تبلیغات