دهیار جدید فرخ آباد زیبادشت معرفی شد+تصاویر
    اذعان تحلیلگران بین المللی به تاثیر راهبرد “سردار
    جابجایی سنگ مزار متوفیان در بهشت فاطمه(س) مشکین
    کمپین “ری استارت” بر تشویق نافرمانی مدنی تمرکز
    شهردار جدید مشکین دشت فردیس معرفی شد
    فرماندار فردیس: مشکین دشت زیرساخت مناسبی ندارد/ فروزنده:
    تجمع ضدآمریکایی اساتید و دانشجویان البرز در کرج
    ایده برپایی مجالس عزاداری؛ مبنای تحکیم فرهنگ عاشورا/
    آئین تکریم و معارفه فرمانده بسیج مشکین دشت
    ۲ علت مهم خودکشی دانشجویان
    ۸ اشتباهی که باعث می‌شود صبح‌ها خواب بمانید
    چای سبز یا سیاه کدامیک مفیدتر است؟!
    ظهور دوباره حشره غول پیکر و ترسناکی که
    ترامپ؛ مردی که جغرافیای کشورش را نمی شناسد
    موج انتقادات رسانه ای کارساز شد/ فروزنده: من
    حقوق معوقه کارگران شهرداری مشکین دشت امروز پرداخت
    خواب زیاد چه تاثیری بر سلامتی می گذارد؟
    گل های رز طبیعی که تا ابد زنده
    گران ترین کالج دنیا کجاست و چقدر شهریه
    آیا می توانید به کوتاه ترین تست هوش
    سرانجام پرونده معلم مفقود شده نظرآبادی مشخص شد
    سخنان ترامپ جنبه اجرایی نداشت / تاختن به
    ترامپ؛ گانگستری غیر قابل پیش بینی/ شوی برجامی
    سپاه در دل مردم ایران و منطقه جای
    ارتقا منطقه صنعتی “داشلیجه” در گرو تصمیم اعضای
    سرپرست شهرداری مشکین دشت آب پاکی را روی
    پشیمانی ناگهانی نمایندگان پارلمان فردیس از انتخاب قاطع
    تروریستی خواندن سپاه بدعتی در حقوق بین الملل
    مضجع شریف امامزاده قاسم(ع) غبارروبی شد+تصاویر
    شخص معترض جز سپرده گذاران واحداعتباری توسعه البرز
تارخ انتشار: سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۶ - ۰۸:۳۴
کد خبر : 19106

قصدم فریب حاج قاسم بود!

«آن بیست و سه نفر» کتابی است که مورد تمجید رهبر معظم انقلاب قرار گرفته ایشان خواندن آن را توصیه کرده‌اند. بخش‌هایی از این کتاب را می‌خوانیم.

قصدم فریب حاج قاسم بود!

روز اعزام رسیده بود و قاسم سلیمانی که جوانی جذاب بود و فرماندهی تیپ ثارالله را برعهده داشت، دستور داده بود همه نیروها روی زمین فوتبال جمع شوند… قاسم میان نیروها قدم می‌زد و یک به یک آنها را برانداز می‌کرد. او آمده بود نیروها را غربال کند. کوچک‌ترها از غربال او فرو می‌افتادند.

فرمانده تیپ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و اضطراب در من بالاتر می‌رفت. زور بود که از صف بیرونم کند و حسرت شرکت در عملیات را بر دلم بگذارد. در آن لحظه چقدر از حاج قاسم متنفر بودم. این کیست که به جای من تصمیم می گیرد که بجنگم یا نجنگم؟ دلم می‌خواست حاج قاسم می‌فهمید من فقط کمی قدم کوتاه است؛ وگرنه شانزده‌ سال سن کمی نیست. دلم می‌خواست جرأت داشتم بایستم جلویش و بگویم:«آقای محترم! شما اصلا می‌دونید من دو ماه جبهه دارم؟…» اما جرأت نداشتم.

با خودم فکر می‌کردم کاش ریش داشتم. به کنار دستی‌ام که هم ریش داشت و هم سبیل غبطه می‌خوردم! لعنت بر نوجوانی! که یقه مرا در آن هیری بیری گرفته بود. هیچ مویی روی صورتم نبود… باید صورت لعنتی‌ام را به سمتی دیگر می‌چرخاندم که حاج قاسم نبیندش. اما قدم چه؟ یک سر و گردن پایین‌تر بودم؛ درست مثل دندانه شکسته شانه‌ای میان صفی از دندانه‌های سالم. باید برای آن دندانه شکسته فکری می‌کردم.

در ادامه این بخش آمده است: سخت بود اما روی زانوهایم کمی بلند شدم؛ نه آن قدر که حاج قاسم فکر کند ایستاده‌ام و نه آنقدر که ببیند نشسته‌ام. حالتی میان نشسته و ایستاده بود؛ نیم‌خیز. از کوله‌پشتی‌ام برای رسیدن به مطلوب که فریب حاج قاسم بود، کمک گرفتم. باید آن را همان سمتی می‌گذاشتم که محل عبور فرمانده بود و گردنم را به سمتی مخالف نگاه حاج قاسم می‌چرخاندم. کلاه آهنی هم بی‌تأثیر نبود. کلاه آهنی بزرگ و کوچک ندارد. تک‌سایز است. این امتیاز بزرگی بود که من در آن لحظه داشتم.

با اجرای این نقشه هم مشکل قدم و هم مشکل بی‌ریشی‌ام حل شد. مانده بود دقت حاج قاسم؛ که دقت نکرد. رفت و نام من در لیست نهایی اعزام ماند؛ لیستی که به افراد اجازه می‌داد در ایستگاه راه‌آهن پا روی پله‌های قطار بگذارند و با افتخار سوار شوند.

پاسخی بگذارید

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

تبلیغات

تبلیغات